> خدایا!
مرسی که امتحانا تموم شدن!
مرسی که من امتحان شیمی مو خوب دادم!
مرسی که دیگه اون دختر موبورهِ بی نمکِ دهن گشادو که عین مامان بزرگا بود نمیبینم! چقدرم فکر میکرد خوشگله!
مرسی که دیگه هم کلاسیم سحر رو نمیبینم. برای همه مون بهتره. هم من... هم سحر... هم بقیه...
مرسی که دیگه ناظممو نمیبینم!
خدایا من دیگه تو اون مدرسه نخواهم بود؟ جایی که ۳ سال آتیش سوزوندم؟ دیگه کلاس ِ شاخ ِ سوم ریاضی شاخ نخواهد بود! (خوب البته میشه پیش دانشگاهی) همه مون داریم میریم از اون مدرسه...
خدایا کلا من چقدر روز آخر امتحانا رو دوست دارم!
> دیدین... چقدر بده... تنوع رو میگم... شماها این همه حرص خوردین... فکر میکنین اگه با اون اینکارو بکنم چیکار میکنه؟ دق! خودمم دق! قبلا چند بار خواستم تمومش کنم... هر دفعه خودم انقدر گریه زاری کردم که داشتم از حال میرفتم.
کلا ما اگه بخوایم هم نمیتونیم جدا شیم. و اگه من دیوونه بازی در نیارم لزومی هم نداره جدا شیم. خیلی دوستی ِ خوب و معقولانه و عشقولانه ایه!
من سعی میکنم دختر خوبی بشم...
امروز بهم گفت: همیشه با منی دیگه؟ فقط با منی دیگه؟ نه؟ منم زل زدم تو چشماش گفتم بعله!!!
انتظار داشتم همون لحظه دماغم دراز شه... که نشد! خدا به راه راست هدایتم کنه!
> دوستم زنگ زده میگه فلانی حامله است... فکر کردم شوخیه... منم گفتم ایول باید بریم سیسمونی بخریم و خاله بشیمو اینا... همینطوری داشتم برا خودت حرف میزدم ... دیدم میگه میخواد بره بندازه... تو هم بیا! ما که به هر کسی نمیتونیم بگیم! لطف کن بیا! تنها هم که نمیشه بره!
حالا نمیدونم من ته پیازم... سر پیازم... من این دختره رو فقط ۲ بار دیدم! چه وحشتناک! فکر کن!
خوب مواظب باشید! من باید یه کلاس تنظیم خانواده راه بندازم جوونا یاد بگیرن وبال گردمون نشن!
من نمیخوام برم خوب... دوستم میگه آخه تو که همیشه مثل مامان بزرگا هوای همه مونو داری! میمیری بیای؟ آخه این خیلی چیز ناجوریه! دختره انقدر محدوده... نمیدونم کی وقت کرده بره و... استغفرالله!
خیلی ذهنمو مشغول کرده...
> حالا که فعلا(!) تعطیلم میتونم کتاب بخونم... فیلم ببینم... برم شهربازی...(خیلی وقته نرفتم). میتونم برم کثیف خوری... میتونم... میتونم راحت بخوابم! تو ایام امتحانا اصلا شبا نمیتونم بخوابم...
> میدونم هدفم تو زندگی چیه... هدف کاریم. دوست دارم یا تو معلولین کار کنم... یا تو تیمارستان! یا تو مراکز توان بخشی. حس میکنم وظیفمه... اگه به این آدما کمک نکنم گناهه... کفران کردم... چون اکثر مردم چشم دیدن این آدما رو ندارن. طوری برخورد میکنن که انگار اونا حق زندگی کردن ندارن و باید بمیرن. واقعا دیدما... امیدوارم شما از اونا نباشین.
ولی من کلا این آدما رو دوست دارم. اگه جایی همچین کسی رو ببینم با عشق بهش کمک میکنم. پس منی که این قدرتو دارم باید این کارو بکنم...
اما به هر کی هم میگم ایشو ویش میکنه... فعلا ناچارم به پزشکی خوندن اکتفا کنم...
قراره تغییر رشته بدم برم تجربی...

خوش به حال این آقاهه!!!!
روزهای گند!
روزهای حال به هم زن!
روزهای کسل کننده!
روزهای نحس!
روزهای **** !
دیگه رفتن... واقعا دیگه توانایی تشخیص غم از شادی و روزهای خوب و بد از هم رو از دست دادم. همه ی روزها مثل همند. و همه ی حال ها مثل هم.نه بد. نه خوب.
آیس پک مزه ی بستنی بسکین رابینزو میده... بستنیای بسکین رابینز مزه ی پپرونی با گل گاو زبون و حلزون خام میدن...
تو زندگی هر چه میکنیم خودمون با خودمون میکنیم. تقدیر هست. اما تقدیر فقط تعداد راه ها رو کم و زیاد میکنه. به هر حال انتخاب راه با خودته.
و من عاشق انتخاب کردنِ بدترین راهم! پر چاله چوله ترین راه. و همیشه هم عین احمقا سعی میکنم جاده رو هموار کنم. برای خودم. برای بقیه. برای دل جاده! بدترین راه رو انتخاب میکنم تا زندگیم از حالت یکنواختی خارج بشه...
باز تو سرم صداش میاد :
چرا میخوای به هم بزنیم. همینجوری.دلم تنوع میخواد.حالا نمیشه یه مدل دیگه تو زندگیت تنوع ایجاد کنی.این همه راه. چرا با ترک من میخوای این کارو بکنی. همینجوری.دلم تنوع میخواددد.اینجوری بهتره.
از تنوع متنفرم... متنفرم...
(مدل ژوزه ساراماگو نوشتم! بدون علامت تعجب و سوال و ویرگول! بدون مشخص کردن گوینده! خوشمم نمیاد زیاد...)
خوب وقتی نتیجه نمیده باید یه مدل اساسی تر دنبال ایجاد تنوع گشت. مثلا با خیانت؟!
با حال به هم زن ترین روش ممکن! طرف اگه بفهمه نابود میشه.
خدایا تو چرا همیشه بهترین ها رو در مقابل بدترین ها قرار میدی...؟ چرا کسی که اطرافیان هم میگن فرشته است از خوبی، باید گیر من بیفته...؟ گیر منی که... اگه بفهمه چی هستم نابود میشه...؟
خواستم بهش بگم. دیدم از عصبانیت و ناراحتی سکته میکنه. خواستم ترکش کنم... از ناراحتی میمیره. الانشم تنها امید زندگیش منم...
خواستم درست بشم... من نمیتونم عادی زندگی کنم... خیلی هم آنرمال نیستما... اما از اینکه تو یه چهارچوب زندگی کنم متنفرم.
از خیانت و دروغ متنفرم! اما الان هم خیانت میکنم و هم دروغ میگم. اونم به کسی که باید در مقابلش راستگوی راستگو باشم.
خدایا یا منو بکش یا درستم کن! نه به خاطر من! به خاطر وجود نازنینی که به من اعتماد کرده و شدم تمام زندگیش.
(البته ترجیح میدم درستم کنی.چون تو این حال مردن فایده نداره. منم الان حوصله ی مرگ و این چیزا رو ندارم)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حالم خوبه!
> فکر کن! تابستون باید برم کلاس زیست و ریاضی و عربی! اه عربی!
خوب کنکوری شدیم دیگه... مجبوریم!
> میدونی دلم چی میخواد؟ یه مهمونی توپ! که خیلی وقته نرفتم! و اونقدر برقصیم و الکی بخندیم که از حال بریم. این آهنگ Candy آرش هم خیلی خوفه برا رقص... آخی آخی...
> هنوزم با اینکه تمام دل بستگی ها و علایقم رو فراموش کردم (جدا آدم بیخودی شدم) عاشق لینکین پارکم. و هیچ چیز تو دنیا آرامش بخش تر و قشنگ تر جیغ چستر عزیزم نیست...
واقعا در بد ترین حال آرومم میکنه...
هنوزم Meteora قشنگ ترین آلبوم دنیاست... هنوزم.... عاشقتم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راستی یه نوکته(!) ای رو بگم:
اون بدبختی که به خاطر تنوع میخواستم باهاش به هم بزنم عشقم نبوده. دوستم بود. دوست پسر(از این کلمه خیلی بدم میاد)
کامنتا رو بعدا جواب میدم. الان هول هولکی اومدم وخ ندارم ![]()
> آقا تسلیت! به تمامی اهل قلم و ادب و کرم کتابها و سایرین تسلیت میگم فوت آقای نادر ابراهیمی رو... خودم که تا همین چند ماه پیش کتاباشو نخونده بودم. تا اومدم برم تو جو کتاباش....
> مررررسیییییی آقای مسعود!
نمیدونین چی شد که.... دیشب یه خوابی دیدم که وقتی پاشدم حسم مثل حس علی بود...
علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید...
همون حسی که علی بعد از دیدن خواب ماهی داشت...
بعد هی به علی فکر کردم و هی به فروغ فرخزاد... تا یهو تو ذهنم اومد: گنه کردم گناهی پر ز لذت...
من این شعرو فقط ۱ بار شنیدم. یکی برام خوندش. چند سال پیش... یهو گفتم برم سرچ کنم پیداش کنم(تو کتابای چاپ جدیدش نیست) اومدم نت... قبل از اینکه برم تو گوگل سرچ کنم دیدم تو بخش نظرات آقا مسعود نوشته : گنه کردم گناهی پر ز لذت...
چقدر کیف کردم. مرسی آقا مسعود!
نمیدونم چه حکمتی داشت...؟ بعد چند سال دقیقا وقتی اراده کردم این شعرو بخونم یهو خودش رسید! عجیبه! دم خدا هم گرم!
گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
> حتما داستان اون آرایشگر رو شنیدیم که موهای شاهی رو کوتاه میکرد که گوشاش مثل گوش خر بود و اجازه نداشت اینو به کسی بگه... رفت تو سوراخ درخت داد زد: گوشهای امپراطور مثل گوشهای خر دراز است.
الان منم اونجوریام... بدیش اینه که من از امکاناتی مثل سوراخ درخت بهره مند نیستم! و بعضی رازها انقدر سری و مهمن که تو دلمم جرات بازگو کردنشو ندارم. روزی ۱۰۰ بار تو دلم داد میزنم: گوشهای امپراطور مثل گوشای خر دراز است...
و بعضی رازها بدون اینکه آدم بخواد به آدم گفته میشن. حقایق آزار دهنده و بد! چیزایی که دوست نداشتم بدونم...
> یه روز که صبح خونه بودم و مامان اینا باید میرفتن دنبال کار و زندگی تصمیم گرفتم کل صبح رو بپیچونم برم خونه ی عشقم. و اگه کسی میفهمید که بیرونم تابلو بود چون میخواستم از صبح زود برم و نمیشد به مامان بگم ساعت ۸ دارم میرم بیرون!
گفتم بعد از اینا مامان بابا رفتن میام پیشت.
صبحش پاشدم... قولنج کرده بودم در حد چی! اصلا سابقه نداشت! یه تکون کوچولو هم نمیتونستم بخورم. هیچی دیگه مامان منو برد دکتر و آورد بعد رفت دنبال کارش. منم نتونستم برم موندم خونه(ضد حال!) من میخواستم ۸ اینا برم ۱۲ اینا برگردم. ساعت ۱۰ یهو دیدم هم مامان اومد خونه هم بابا!
مامان برنامش به هم خورد برگشت بابا هم طبق معمول ی چیزی جا گذاشته بود بعد از ۲ ساعت یادش اومده بود بیاد ورداره! فکر کن اگه میومدن و من خونه نبودم چه افتضاحی میشد!
بعد من گفتم خدایا شکرت که من قولنج کردم! درد و ضد حالش می ارزید به اینکه لو برم!
نتیجه اینکه خدا همه جا هوامونو داره! شده بلا سرت میاره تا از یه چیز بدتر نجاتت بده! خیلی ممنونم!
> فاحشگی معنیش تن فروشی نیست! ۱۰۰۰ بار گفتم اون روسپی گریه!
> من همیشه فکر میکردم وجدان ندارم! الان میبینم خیلی هم دارم. حسی که ۳ ساله آزارم میده و مثل خوره روح را میخورد و میتراشد و همیشه پریشونم میکنه همون عذاب وجدانه...
این فاحشگی هم باعث میشه عذاب وجدان بگیرم. عشق من ببخشید... سعی میکنم اونی که میخوای باشم. و ظاهرا هستم اما.... نمیدونم چرا تو که انقدر خوب و وفاداری باید گیر من بیفتی... خدا خودش همه مونو به راه راست هدایت کنه...
> فکر کنم بسه دیگه. نه؟ خیلی نوشتم...
> یه عادت مزخرفی دارم... کسی بهم یه حرفی بزنه (مثلا توهین کنه یا شخصیتمو زیر سوال ببره) نمیتونم جوابشو ندم و از حرفش بگذرم... نمیدونم چرا... شاید میخوام ثابت کنم که خودش مزخرفه و ایراد داره نه من! :دی
>
آنکس که نداند و نداند که نداند، در جهــــــل ِ مــــرکب ابدالـدهـر بماند!
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرکِ خویش به مقصد برساند.
آنکس که بداند و بداند که بداند، اسبِ طرب از گنــبد گیتـــی بجهاند...
اثر مستر ابن یمین.
خدایی خیلی جالب گفته ها! یاد بگیرید!
حالا فکر میکنین تو کدوم گروهین؟ تو جهل مرکب موندین...؟ با خر لنگان پیش میرین یا با اسب طرب؟
در مورد خودم... مطمئنا اونقدر بوق نیستم که تو جهل مرکب باشم. با لنگان خرکم... البته تصمیم دارم با اسب عوضش کنم(طرح تعویض خودروهای فرسوده)![]()
> من یه دوست دارم... حالا خیلیم دوست نیستیم... از خودم کوچیکتره... هنوز ۱۷ سالش تموم نشده. ۲ بار عقد کرده! شوهرا یکی از یکی گه تر! هر وقت بهش فکر میکنم به سکته می افتم...
>
I’ve been alone with you
Inside my mind
And in my dreams I’ve kissed your lips
A thousand times
I sometimes see you
Pass outside my door
Hello!
Is it me you’re looking for?
I can see it in your eyes
I can see it in your smile
You’re all I’ve ever wanted
And my arms are open wide
Because you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much
I love you
I long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again
How much I care
Sometimes I feel my heart will overflow
Hello!
I’ve just got to let you know
Because I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely?
Or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven’t got a clue
But let me start by saying I love you
Hello!
Is it me you’re looking for?
Becuase I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely?
Or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven’t got a clue
But let me start by saying I love you
آهنگ بسیار بسیار زیبایی که البته قدیمیه(۱۰ سال پیش حدودا) و ازش کلی خاطره ی قدیمی و جدید دارم. از زیباترین love song هاست به نظر من.
اگه نشنیدید حتما پیداش کنم و حالشو ببرید(من از آپلود فایل متنفرم
)
Hello اثر برادر عزیز Lionel Richie

> من همیشه حس میکنم روز قیامت خدا میگه همش سرکاری بود! هدف خلقت چیز دیگه ای بود ک انسانها نفهمیدن. هدف خلقت پرستش خدا نبود. چون خدا نیازی نداره. خلقت و پرستش به خاطر انسان هم نبوده. چون اگه مارو نمی آفرید و وجود نداشتیم به چیزی هم نیاز نداشتیم. شاید به خاطر سرگرمی بود.
تورو خدا منو نزنید هیچ اشکالی نداره خدا سرش گرم شه! خیلیم خوبه!
> آقا ی م.پارسا: آخه عزیزم من که آدرس شما رو دارم و برات کامنت هم میزارم. یعنی احتمال دادی من به تو میگم ترسو که آدرس نمیزاری...؟ من اونایی رو گفتم که میان بد و بیراه میگن و میرن...
رویا خانوم: من ادای بچه خرخونا رو در آوردم؟ اصلا در مورد فیزیک نوشتنم به خاطر حرف شما نبود. من اون پست رو قبل از اینکه شما کامنت بدی نوشته بودم اما خوب شبش گذاشتمش تو وبلاگم... اگرم میدونستم حرفم ناراحتت میکنه به خدا از پستم حذفش میکردم... ما که بخیل نیستم... ایشالا شما ۲۰ میشی من ۱۹! به خدا برا هردومون کلی دعا کردم![]()
در ضمن واضح نگفتی من در مورد چی باید بنویسم برات... ایمیلتم بده عزیز... ![]()
اولا: کی میگه فیزیک بده؟ خیلیم قشنگه! تازه بنده خودم با وجود داشتن ۱ معلم فوق العاده سخت گیر در طول ۳ سال تحصیل، یک نمره ی زیر ۱۹ نداشته ام!(پز دادما!)
دوما: فیزیک درس مورد علاقه ی منه که واقعا میمیرم براش. بعد از عشقم دوست داشتنی ترین چیزه تو زندگیم.
سوما: اگه خنگ بازی در نیاورده باشم مسلما بالای ۱۹ میشم. یه نیم نمره ای غلط دارم
چون نهایی بود میترسیدم... واقعا امتحان سختی نبود... اما خیلیا اومدن گفتن می افتیم...!!!!!!
چهارما: از نظر من هرکی آدرس وبلاگشو نذاره ترسوئه! لطفا این دفعه قبل از فحش دادن برین وبلاگ جدید بسازین که بی آدرس نباشین. معلوم نیست طرف چه گندی بالا آورده مسدودش کردن...
پنجما: فاحشه ام... مقدسم.... تا چشتون درآد!!!!!! (چشم بعضیا...)
ششما: مگه تقدس فقط تو حرف خدا پیغمبر زدن و سلام صلواته؟ چه ظاهر بین! تقدس باید تو وجود آدم باشه(من دارم
) حالم از این جوجه فکلی های به ظاهر مسلمون به هم میخوره. همین شما آشغالایین که اسلامو به گه کشیدین! (خدایا ببخش) قد خر هم نمیفهمین( مجید جان ببخشید) لطفا اگه کسی از دیدن وبلاگ من انقدر حرص میخوره نیاد اینجا... من راضی نیستم به خدا...
نیازی هم به ارشاد ندارم. من خودم گشت ارشادم!
آخ خدایا چرا اینا نمیزارن من حرف اسلام و دین و نزنم... تو شاهد باش مجبورم میکنن!
حداقلش اینه که من مثل شماها ظاهر ساز نیستم... معلوم نیست خودتون چی هستین...
در نهایت اعتماد به نفس هم میگم که مطمئن باشین اون دنیا من از طبقه هفتم بهشت با شماها که تو حلق اژدهای جهنمین بای بای میکنم. شک نکنین!
بیشیم بینیم باااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!
هفتما: خاطره ول میکنیم: شاهکار کردیم امسال! خیلی کار باحال و شرورانه ای بود طوری که حتی معلمای باحال(!) دور از چشمان مدیر جان لب به تحسین گشودند.
در مدرسه رو قفل کردیم! بهله!
عرضم به حضورتون مدرسه ی ما دو طبقه داره. بعد در طبقه ی دوم یه حفاظ امنیتی آهنی گنده داره! اصلا هم استفاده نمیشه.
یک روز که داشتیم از تو در رد میشدیم من به این نتیجه رسیدم حیفه از این در استفاده نشه . مال بلااستفاده بهش خمس و زکات بیخودی تعلق میگیره. لذا تصمیم گرفتم با مشارکت دوستان پایه(!) قفلش کنم. هیچی دیگه ۶تایی پول گذاشتیم یه قفل کتابی گنده ی گنده خریدیم.
اینجوریا بود:
در تاريخ 12/12/86 ما با همدستي يكديگر در طبقه بالا را قفل كرده
از ورود انسان هايي به نام معلم ها به كلاس ها و حتي سالن جلوگيري كردیم! به گفته مقامات عالي
بعدا از ما تقدير به عمل خواهد آمد. / با انضباطي چشمگير!/(هنوز در انتظاریم)
من و دوست جون رفتیم تو سالن یکی موند تو كلاس هوا بچه ها خودمون رو داشته باشه. ما بودیم و ي سالن خالي
از ناظم و كلاساي در بسته و ي كلاس اول!! در باز! خواستيم بپيچونيمشون كه سخت بود!
از خريتمون خانوم (آ) رو قاطي كرديم كه همون هم لو مون داد! خلاصه! من قفل رو به در زدم!
بدو بدو اومديم تو كلاس! كلاس حسابان خودمون و كلاس دو تا از اول ها دوم انساني بدون معلم موند
45 دقيقه! اگه معلم ادبيات پارسالمون بدو بدو نرفته بود كليد ساز بياره حالا حالا ها بوديم!
گويا يكي از ناظمامون داشته سكته مي كرده!! ديگه ... آها! مي خواستند اخراجمون كنند! فك كن!
من كه بدم نميومد D: آخرش هم گفتند انضباطتون را در مايه ها دوازده حساب كنيد!
ما هم گفتيم دس شما درد نكنه! از سرمونم زياديه!!
دلیل لو رفتنمونم این بود که خانوم (آ) خیلی احمقند! گفتیم برو حواست باشه اولا نیان بیرون . رفته میگه درو ببندین کار داریم! تابلو! بعدشم به خاطر جلب توجه انقدر حرف زد و سوتی داد که کار دستمون داد. وگرنه عمرااا لو نمیرفتیم.
كلا خاطره خوبي بود!! كلا خوش گذشت!! كلا پشيمون نيستيم! میگفتین از کنکور محرومتون میکنیم... انضباط نمیدیم... ما انقدر ذوق کردیم... اصلا به قولشون عمل نکردن! انضباطم گویا دادن ۱۷! اه!
* وسط مسطای خاطره رو از وبلاگ دوستم کش رفتم چون حس تایپیدن نبد. کش رفتم بعد ادیتش کردم.(ضمایر و اینا)
خیلی کیف داد خلاصه! همینجوری حال کردم خاطره بگم. حالا اگه شد بازم میام خرابکاریای دیگه رو هم میگم![]()
تو زندگی سه چیز حقیقت داره:
تولد، عشق و مرگ.
تولد و مرگ دست ما نیست،اما عشق...
میشه هیچی نداشت،حتی میشه تنها بود اما نمیشه عاشق نبود.
هرکسی داستان ساز زندگیه خودشه.
اگه عاشق شدی باید قدردان باشی و اگه عاشقت شدن باید خودتو لایق معشوق بودن کنی.
به دنیا میایم تا دوست داشته باشیم و دوست داشته بشیم و عاشق بمیریم.
اگه فرصت های سر راه رو قدر ندونی و با دستای خودت تبردار درخت عشقت بشی مستحق تلخ ترین هجرها و نسیان ابدی هستی.
از وبلاگ پیامبر دیوانه (وبلاگ آقای محمد)
مرسی که اجازه دادین از مطلبتون استفاده کنم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اول اینکه: من امروز ساعت ۴ صبح از خواب پاشدم دینی خوندم!!! ۷ از خونه زدم بیرون! رفتم امتحان دادم. ۱۰ رفتم مدرسه کلاس فیزیک! تااااااااااااا ساعت ۷ عصر!
چه بچه ی درسخونی! دلتون نمیسوزه؟ این همه ساعت! به عمرم اینهمه درس نخونده بودم!
دانشگاه چیه! من تازه سومم!
دوم اینا اینکه: امتحان فیزیک داریم! من میترسم! من باید نمره ام خوب بشه! من باید بالای ۱۹ بشم! (خیال باطل؟!؟!)
سوم اینکه: این خانومه که عکسش تو پست قبلیه(خانوم مرجان ساتراپی) یه خانوم ایرانی الاصل مقیم فرانسه هستن که انیمیشن پرسپولیس رو ساختن. انیمیشن پرسپولیس ضد ایرانی نیست. اما ضد ج.اسلامیه!(به به! به به!) جایزه و اینام برده. امسالم تو هیات داوران جشنواره کن هستن.
پیشنهاد میکنم حتما پرسپولیس رو ببینید...
چهارم اینکه: من بیشتر از خیلی از مسلمونا منتظر ظهور حضرت مهدی(عج) هستم! به خدا! بابا مردیم تو این دنیای چرت و پرت کثافت! کاش زودتر بیاد این آدمای مزخرف رو از بین ببره تا به لطف خدا(ها؟) یه جامعه ی یه دست و خوب و قشنگ و عادلانه(اینش خیلی مهمه) داشته باشیم.
ممکنه خود منم از بین برم. اما مهم نیست. مهم اینه که اون چیزی که باقی میمونه خوب و خالصه!
(تاثیرات دینی خوندنه!) ولی خدایی همیشه منتظرش بودم...
السلامُ علیکم و رحمة الله و برکاةُ (حاج خانوم مقدس)
پنجم اینکه: پنجم؟ پنجم نداریم!
ششم اینکه: در جواب اینکه اگه یه دختر عاشق یه پسر بشه چجوری به پسر میفهمونه.
من روش خودمو میگم که اتفاقا جواب هم داده!
هیچی عزیزم ابتدا دختر سعی میکند قضیه را فراموش کند! سر خود را گول میمالد و میگوید من عاشق نشده ام.
بعد که میبیند بیخیال نمیتوان شد، چند ماهی به سر و صورت خود میکوبد، شلنگ تخته می اندازد، آه جگرسوز سر میدهد و پیش دوست جونش و در خلوت خویش اشک میریزد.(تا جایی که ناگزیر به خریدن ریمل ضد آب میگردد)
غرور دخترانه اش که اجازه نمیدهد چیزی بگوید...
سپس سعی میکند به نحوی به پسر حالی کند که ای پسر خنگ! تو رو دوست میدارم!
پسر خنگ هم که نمیفهمد! و شاید هم مثل جنابعالی جرات ابراز ندارد...
در پایان، دختر یا دق مرگ میگردد، یا خودکشی میکند.
اگر پوستش کلفت بود و نمرد، میفهمد که غرور کشک است! در یک شب سرد زمستانی، به معشوق میزنگد، میگوید اوهوی ببین من منظورم این نیست که بگم با من دوست شو و اینا! فقط میخوام بدونی دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم! (البته بار اول اینقدر جلف ابراز علاقه نمیکنه و تمام مدت هم گریه میکنه)
بعد هیچی دیگه زندگی شیرین میشه و با هم دوست میشن و اینا! چشم حسود کووووور!
من که به این نتیجه رسیدم عشق رو (اگه عشق باشه) نباید مخفی کرد. ببین به فرضم اگه نه بشنوی بهتره تا ۱ عمر خودتو سرزنش کنی که چرا نگفتم. ممکنه اگه بگی بدستش بیاری.
حالا آدم اونجا خووووب میسوزه و جزغاله میشه که بعد از ۲۰ سال بفهمه اگه عشقشو ابراز میکرد یارو با سر قبول میکرد...!
مگه چند بار عاشق میشی...؟ اون ۱ بار(حالا اگه خیلی خجسته دلی ۲ بار) ارزششو نداره یه کم غرورتو بزاری زیر پا... ریسک کنی...؟
عشقم بهم میگه: غرور هم چیز خوبیه، هم لازمه! اما نباید برای هر کسی غرور داشت. گاهی وقتا لازمه غرورتو بزاری زیر پات...
نزار غرور و ترس فرصت هاتو بگیره...!
هفتم اینکه: وای امتحان فیزیک نهایی!
> اکثر ما آدما همیشه دنبال شاهزاده ی رویایی میگردیم... بدون اینکه فکر کنیم ببینیم آیا خودمون مثل سیندرلا و سفید برفی هستیم یا نه...؟ شاهزاده سراغ هر کسی نمیره! اگه مثل آناستازیا هستی زیاد به امید اومدن شاهزاده نباش...( در مورد پسرا هم صدق میکنه ها!)
حالا من جدیدا زدم تو خط خودسازی! یه روز میرم تو مود کنترل خشم و بی خیالی طی کردن، یه روز سیندرلا میشم، یه روز میرم تو خط قناعت...! چون خودم خودمو مجبور میکنم معمولا نتیجه میده!
> یه نکته ای رو باید بگم خیلی مهمه: بیشیم بینیم بااااااااااااااااااااااااا !!!!!!!!!
منو موعظه نکنید اعصاب ندارم! یکی باید بیاد گند کاریای خودتونو جمع کنه! من خودم ته موعظه و ازین حرفام! معمولا از موعظه ی هرکی نا امید میشن و میبینن حرف مشاور و بزرگترا روش اثر نداره میفرستنش پیش خودم. نتیجه هم میگیرن!
البته خوب یه کم جریان اون ملاییه که خودش پند میده و اینا... ولی فعلا که اینجوریاست!
> مرجان ساتراپی، کسی که باز به یادمون آورد چی فکر میکردیم، چی شد!

> نمیدونم نیچه بود یا یکی دیگه؟! یه حرفی زده خیلی خوشم میاد: تشویش من به خاطر این نیست که تو به من دروغ گفته ای، به خاطر این است که دیگر نمی توانم باورت کنم...
> از در که میرم تو هرچی نگاه میکنم فقط قیافه های خسته و مستاصل و غمگین میبینم. همه چیز انگار بی رنگ و روحه. همه چیز به جز رژ لب پررنگ منشی که یادآوری میکنه به دنیای مرده ها وارد نشدم...
میرم پیش آقای دکتر که به قول اون دختره انگار با پرگار کشیدنش! گردِ گرده! تو اتاق منم، یکی از وردستای دکتر و یه خانومی که یه وری افتاده رو تخت. میفهمم برای ترک اعتیاد اومده. من برای روحم و اون برای ترک اعتیاد جسمیش. هر دو توی یک اتاقیم. حرف میزنم. دکتر هی دستمال میگیره جلوم. میگه راحت باش گریه کن! من زیاد گریه میکنم اما جلوی مردا اصلا! البته اون لحظه واقعا هم گریه نداشتم ! مخصوصا اینکه تو اتاق تنها نبودیم. میگم فقط اومدم از سلامت روحم مطمئن بشم. مشکل خاصی ندارم!
اونقدر نه که بهم بگی بیمار روحی! میگه از عشقت بگو. میگم. یهو خانوم معتاده با صدای خیلی بی حال داد میزنه: نکن بدبخت میشی! میگم: ها؟ با منی؟ میگه: آره! نکن! بدبخت میشی! میگم چرا؟
خانومه معتقده عاشق بودن و کسی رو دوست داشتن دلیل لازم و کافیه برای بدبخت شدن: ببین منم اولش عاشق بودم. عشق منم مثل مال تو خوب و مهربون بود با عقاید عجیب! ببین منو به چه روزی انداخت! نکن بدبخت میشی! به دکتر نگاه میکنم. آروم میگه: اگه بلد باشی، اگه بتونی، اگه عشقت عشق باشه، بدبخت نمیشی! اگه بتونی! این خانوم دنبال توجیه دلیل اعتیادشه!
و آخر سر هم مثل همه ی روان پزشکای دیگه مقداری قرص برام مینویسه! محض اطمینان!
منم میام بیرون، قرص ها رو میگیرم.(فلوکستین هم که شده داروی دم دستی روان پزشکا) میگم بیشیم بینیم باااااا !!!!
> و نمیدونم چرا همه منتظرن منو عشقم به هم بزنیم، یکیمون اون یکی رو ترک کنه، از هم متنفر شیم...
به یکی از دوستام(که خیلی از من بزرگتره) قول دادم بهش ثابت کنم که میشه تو این سن عاشق بود و طبیعی زندگی کرد و موفق هم بود! و در نظر همشون موفقیت اینه که من با یه رتبه ی عالی تو یه رشته ی عالی تو دانشگاه تهران قبول شم! منم گفتم چشم! عشق خواهم ورزید و درس خواهم خواند تا چشت در آد!!!!
اوه چقدر دُرافشانی کردم!!!!!
ــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: دریا تو توهمات من نیست. تو بخش حقیقیه زندگیمه....
هی میگه این گردنبند ضایعو ننداز گردنت! آبرومو بردی! گردنبند عزیزم مارکش PlayBoy میباشد!
خوب خیلی خوشگله! منم که به حرف مامان گوش کردم! بعد دیروز عصر (بعد از مدتها) تا انداختم گردنم دوستش عین جن ظاهر شد! منم یادم نبود عوض کنم! یهو خانومه گفت: نینی (نینی منم) این آرمه میدونی یعنی چی؟ منم خیلی بیخیال گفتم بعله! یعنی من خرگوش دوست دارم!
خوب دوست دارم!

>اه! انقدر بدم میاد! دیدین؟ بعضیا اصولا ناله هستن! آدم های ناله! آدمای جلب توجهوو(جلب توجه کننده)! تا میشینن شروع میکنن: آه این زندگی با من سر ناسازگاری دارد! آه من بدبخت ترین انسان روی زمینم! آه منو بگیرید الان میخوام خودکشی کنم! آه من چقدر مظلومم! آه یکی سیانور برسونه! آخ منو بگیرید الان از رو پله خودمو پرت میکنم پایین!
اه اه اه!
اکثر بچه های هم سن و سال منم اینجورین. همین باعث میشه بین نوجوونها کم دوست داشته باشم. نمیدونم چجوریه اما به طور اتفاقی اکثر دوستام بالای ۲۴-۲۵ ساله هستن!
از بچه هایی هم که همه ی فکر و ذکرشون دوستیه جنس مخالفه بدم میاد(جدا از این اخلاق بدم میاد!)
از این دخترایی که هر روز بعد از مدرسه یا گوشی دستشونه یا ای تلفن کارتی هستن... از اینایی که تمام افتخارشون اینه که در آن واحد با ۱۰ نفر دوستن بدم میاد! بدم میاد!
>این آهنگ BARUQE قشنگ ترین آهنگ زندگی منه! اثر جناب باخ! اوج آهنگش منو یاد ارگاسم میندازه... خیلی شبیهن! اگه تا حالا گوش نکردین یشنهاد میکنم حتما برین سراغش...
>نوستالژیک ها:
باز لب ساحل... با چوب ماسه های خیسو خط خطی میکنم. اسم هامونو مینویسیم. نقاشی میکشیم... زندگی میکنیم...!
گفت تو همیشه انگار مستی... ازین مستای سرخوش. گفتم: خودم نمیدونم. تا حالا مست نکردم. گفت: آها فهمیدم! مست عشق منی! میخنده. میخندم. هم میخندم و هم میترسم. میترسم که فهمیده باشه. و کمی هم بدم نمیاد که فهمیده باشه... چوبه رو تکون میدم بالا سرم: به همین خیال باش!
میگه: شوخی کردم بابا! به تو عشق و عاشقی نمیاد! ولی همیشه انگار مستی! مستی چی...؟نمیدونم!
من مغرورم.
چند سال بعد. عشقم میگه تو آخرش با این غرورت کار دست خودت میدی! نذار غرورت باعث بشه عشق یا چیزای دیگه تو از دست بدی...
> تو اکثر خاطرات من دریا حضور فعالی داره!
فکر کن! معلم ادبیات پارسالمون که یه خانوم ۵۰ و خورده ای سالست و خیلی باهاش دوستیم اومده بهم میگه معلما یا واقعا تورو دوست دارن یا خیلی از تو بدشون میاد! (بعد خودش جمله ی دوم رو قورت داد!) منم گفتم اون معلما رو خودم واقعا اذیت میکنم و بهشون حق میدم از دستم ناراحت باشن(اما اونقدرم بد نیستم که از من بدشون بیاد واقعا! ظاهرشونم که نشون نمیده!) اما آخه واقعا معلمای بدین و مدیر هم باهاشون مشکل داره.
ولی یه معلم داشتیم که هم اون واقعا از من بدش میومد هم من از اون(ولی بازم به خودم اجازه ندادم ازش متنفر بشم) خیلی هم خوب تنفرشو بروز میداد! خیلی تابلو! یادش بخیر!
من هر دینی رو قبول دارم و هیچ دینی رو قبول ندارم. همه ی ادیان خوبند. اما دین من آمیزه ای از همه ی اینها و متفاوت با همه ی اینهاست. انجیل و قرآن و تورات و اوستا... مخلوطی از بهترینهای اینها و چیزهای دیگه.
من سعی میکنم آدم باشم! من دروغ نمیگم. من خدا رو نفی نمیکنم. من دزدی نمیکنم. من کلاهبرداری و هر کثافت کاری دیگه نمیکنم. هرچند فاحشه ام... خب گل بی عیب خداست!
شاید روزی توبه کردم و فاحشگی رو هم کنار گذاشتم... بعد مطمئن باشین از مریم مقدس هم میزنم جلو!(اعتماد به نفس کاذب)
تازه خدای من از بچگیام جسم داشت!یعنی از بچگیام میبینمش. خدای من یه پیرمرد ریشوی مهربونه که تو ابراست و من فقط آرنج به بالاشو میبینم. بقیه اش تو ابرا گُمه. تقریبا شکل جد خدابیارزمه.
(به خدا اگه بیاین بگین تو اسلام این کفره با همین کیبوردم میزنم تو فرق سرتون)
اصلا میدونی چیه... من از فاحشه ی های معبد آرتمیسم. دینم ازم خواسته اینجوری باشم. خوبه؟!
(واقعا این قضیه ی فاحشه های معابد جزو باحالترین چیزاییه که شنیدم)
یوهاهاها! فیلم جدید(جدیده دیگه؟) جناب ال پاچینو اسمش هست ۸۸ دقیقه! یعنی ۸ تا ۱۱ دقیقه! یعنی ۸ بار رابطه ی جنسی پشت هم(چه میکنه!)
البته چرت گفتم همونطور که میدونید(شایدم نمیدونید) فیلمی ربطی به ۱۱ دقیقه و س.ک.س نداره! ذهن من منحرفه!
خیلی دلم میخواد به داشته باشم...!
(حرفی نداشتم واقعا خودمو مجبور کردم که آپ کنم!!!)
تصمیم دارم یه ایگوآنا بخرم اما میدونم ایندفه که حیوون به دست بیام خونه مامانم هم منو میکشه هم حیوون بی نوا رو!

من از تنها موجوداتی که واقعا بدم میومد خزنده ها بودن. الان شدیدا دوست دارم یه ایگوآنای کوچولو بخرم! جون من خوشگل نیست؟
> چند تا دختر ۱۷-۱۸ ساله. یه خانوم ۲۷-۲۸ ساله که یه نینی هم داره.
داشتیم حرف میزدیم. خب تو همچین جمعی از همه چیز میشه حرف زد دیگه... انرژی هسته ای... نانو تکنولوژی... دکوراسیون خونه... غیبت و آرایش و مد و پرده و پسر و...!
بعد چی؟ خانوم گندهه ی جمع یه سوالی پرسید که... همه واقعا به ذاتشون پی بردن!
پرسید: دوست دارین ۱۰ سال دیگه تو چه شرایطی باشین و چجوری زندگی کنین؟
ـمن که اون موقع حتما مرده ام.... جوابی ندارم بدم.
- من؟ من دوست دارم با امید جونم(هووووووع) عروسی کنم و لاو ترکونی( مجددا هوووووع)
- من دوست دارم یه رقاص فاحشه بشم تو کاباره ها برقصم آخر شب هم با یکی از مشتریای پولدار بخوابم!
- من دوست دارم یه شوهر داشته باشم و ۶ -۷ تا بچه. شوهرم خیلی گیر باشه و تعصبی و بداخلاق و مغرور(کاملا جدی حرف میزدا! ) شوهر سنتی ای هم باشه.(میخواد بره کلفتی!)
- منم دوست دارم معشوقه ی یه مرد زن دار پولدار بشم.
ـ من دوست دارم دامپزشک بشم. با حیوونا زندگی کنم.
- من دوست دارم فقط برم تو خط بیزینس و پول! در مورد رابطه ام با مردا هم، دوست ندارم ازدواج کنم... دوست دارم ۲ ماه یک بار با یکی دوست بشم و به هم بزنم. چون مردا زود دلمو میزنن.
- من دوست دارم تنها زندگی کنم.کار خاصیم نکنم. نه از فاحشه بودن خوشم میاد نه کهنه شستن!
- من دوست دارم مثل آدم زندگی کنم. خیلی نرمال. میفهمین چی میگم یا کلا نمیدونین زندگی نرمال چیه؟
آخرشم چون خیلی حرفهای ضایعی زده شد و کلی در مورد هم چیز یاد گرفتیم(!) ، به هم قول دادیم در مورد این حرفا با کسی حرف نزنیم.(منم با نامردیه تمام در شبکه ی جهانی اینترنت پخشش کردم!):دی
اینو از تو آرشیو اون یکی وبلاگم پیدا کردم. مال تابستون هشتاد و پنجه. همینطوری یهو دلم خواست بزارمش اینجا!
جوزدگی من در نیمه شب!
دو سه شب باز بیخوابی زده بود به سرم و خوابم نمیبرد. کلی تلاش کردم ولی خوابم نبرد. داشتم به زندگی و مردگی و این چیزا فکر میکردم که یهو غصه ام گرفت. غصه هایی که نمیشد گفت. یا خیلی محرمانه بودن یا اینکه گفتنشون احمقانه به نظر میرسید.حتی برای خودم. ولی باید خالی میشد.باید گفته میشد.
یهو احساس کردم صدای اذان میاد! ولی با همه خنگیم میدونستم اذان صبح رو الان نمیزنن. یاد حرف الهام جون(که امروز تولدشه) افتادم. گفته بود رابطه تو با خدا حفظ کن. لازم نیست نماز بخونی یاقرآن بگیری دستت! ولی باهاش دوست باش و صحبت کن.
دیدم بی مقدمه نمیتونم باهاش حرف بزنم. تصمیم گرفتم نماز بخونم. یعنی حس کردم باید نماز بخونم!
نصفه شبی نشستم لاکامو پاک کردم(البته کلی دلم سوزید چون ۲۴ ساعت هم نشده بود لاک زده بودم)!
نمیدونستم جا نماز کجاست. به زور پیداش کردم و اومدم نشستم نماز خوندم.بعد که روم وا شد باهاش حرف زدمو حرف زدم. اون زیاد صحبت نکرد. مثل یه دوست خوب فقط گوش داد!
بعد که بلند شدم دیدم انگار دیگه اون صدا نمیاد!(از اول ایراد از گوش خودم بود.میدونم!)
خیلی سبک شدم. خوابم هم میومد. خیالم راحت شده بود.
البته این اصلا به معنی متحول شدن من نبود.چرا که فردای اون روز در اولین فرصت دوباره لاک زدم دیگه هم سراغ جانماز نرفتم!ولی فکر کنم همونم غنیمت بود. همون لحظه که خیلی برام خوب بود...

